کوچه مون برگ ها هنوز زمین بودن و برف روشونو پوشونده بود . خیلی صحنه قشنگی بود . مرتضی
چترش رو باز کرد سه تایی رفتیم زیر یه چتر مشکی ...
ما مدرسه مون تو یه کوچه ی بزرگی بود . کم مونده بود برسیم سر کوچه که مدرسه دخترانه ای که کنار
مدرسه ما بود دیگه داشتن بر میگشتن خونه . دانش آموزای اون مدرسه وقتی میومدن بیرون یه عده ی
بیشتری از یه خیابون دیگه میرفتن و آخر سر هفت نفر دیگه مسیرشون از جلوی کوچه مدرسه ما بود .
که تقریبا همیشه اون هف هشت نفر آخری رو میدیدیم . دخترا داشتن از جلو میومدن ما هم داشتیم به
کوچه نزدیک میشدیم . تقریبا جز ما سه نفر و هفت هشت نفر دختر هیشکی تو پیاده رو نبود . وقتی ما
نزدیک شدیم . مرتضی و علی با هم دیگه پچ پچ کردن و یه لگد انداختن به من . زمین هم پره برف بود .
من خوردم زمین . ولی جالب خوردم زمین . دخترا خندیدن . من خودمم خنده ام گرفت ...
مرتضی و علی که دیگه غش کرده بودن . ولی وقتی سرم رو بالا گرفتم و به دخترا نیگاه کردم یکیشون
برخلاف بقیه نخندید .
اون موقع خیلی ازش خوشم اومد . خلاصه اون روز خیلی احساس خوشحالی میکردم . چون حداقل تو
عمرم یکی با جدیت بهم نگاه کرد .
تو دلم گفتم که باید چهره اون دختره رو تو دلم نگه دارم . و فراموشش نکنم ... خلاصه وفت مدرسه تموم
شد و ما دیگه یواش یواش بر گشتیم خونه . ولی چون از مرتضی و علی قهر شدم مجبور شدم تنهایی
برگردم خونه .
شب بود . من بودمو یه خیابونه ساکت . گه گاهی یکی دوتا آدم میومدن و از کنارم رد میشدن . منظره ی
عاشقانه ای بود برف ها هم دونه دونه داشتن میباریدن . آنگار خدا با یه نخ سفید آسمونو به زمین دوخته
بود ...
اصلا نمیشد سرت رو بیاری بالا تو چهره آدما نیگاه کنی
همه سرشونو تو یقعه کرده بودن .
رفتم جلو که تاکسی سوار شم . سوار تاکسی شدم و راننده داشت سیگار میکشید . خلاصه من که
سرما هم خورده بودم بوی سیگار رو نمیتونستم حس کنم . خلاصه رسیدم خونه . درخونه رو زدم باز
کردن . وقتی خواستم کفش هامو درآرم دیدم دوتا گفش زنونه تو جا کفشیه . با خودم گفتم شاید
مهمون داریم . ولی این چه مهمونیه که مرد توش نیست . رفتم بالا . دیدم مینا و مامانش تو خونه ما
هستن وجلوشونم چایی هست ...
آبجیم بدو بدو اومد جلوم . گفت سلام داداش مینا اینا اومدن ...
گفتم : باشه آبجی خوش اومدن . مامان مینا سلام کرد . و جواب سلام رو دادم .
آبجیم گفت مامان رضا سیگار کشیده !!!!!!!! من یه لحظه جا خوردم .
مامانم گفت آره رضا ؟؟؟؟ بیا جلو ببینم . انگار بوی سیگار به لباسم چسبیده بود . مامانم گفت این چه
بوییه که از پیرهنت میاد ؟؟؟
به تپق افتادم . گفتم : م م ما ما ن . راننده ه هه تاکسی داشت س س سیگار میکشید . شاید بوی اون
سیگاره .
گفت آره میدونستم پسر من اصلا بلد نیست سیگار رو بنویسه چه برسه به اینکه بکشه . بعد مینا زد زیر
خنده . مامانم گفت مینا جون چرا میخندی ؟؟؟ مینا گفت : خاله رضا که ماشاالله دبیرستانه یعنی
نمیتونه سیگار رو بنویسه ؟؟؟
مامان مینا زل زد به مینا و یه لبخند تلخی زد . مینا یهویی خنده اش قطع شد
من انگار تو دلم یخ ریختن . خیلی کیف کردم .
مامانم گفت رضا برو اتاقت لباسات رو درآر بیار رندازمشون لباس شویی . گفتم باشه مامان ...
لباس هامو عوض کردم . بردم انداختم تو ماشین . مامان مینا بهم گفت که رضا این مینا از صبح امونمو
بریده میخواد یه تحقیق بنویسه نمیتونه . میتونی کمکش کنی ؟؟؟
بعد حرف مامانش تموم نشده بود مینا پرید رو حرفش گفت : رضا من یه کتاب میخوام که توش شعر هم
باشه .
من تعجب کردم . گفتم این چه تحقیقه که توش شعر هم هست ؟؟
گفتم آره دارم . کتاب سهراب سپهری رو دادم بهش . گفتم : مینا . فقط زود بیارش که نخوندم . گفت
باشه سعی میکنم .
ولی من دستش رو خوندم که این دردش تحقیق نیست . یعنی هدفش نوشتن تحقیق نیست . حالا من
اونجوری فکر کردم . شایدم فکرم غلط بوده ... کتاب رو دادم . کتاب هم خیلی کتاب خوبی بود . رو جلد
اولش اینو نوشته بود " قایقی خواهم ساخت ؛ خواهم انداخت به آب ؛ دور خواهم شد از این خاک
غریب ..."
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5